 |
 |
|
|
| نام تئاتر |
سال |
نویسنده و كارگردان |
محل اجرا |
| حج ابراهيم - حج عاشورا |
1358 |
قراب |
تئاتر شهر - آزادی |
| دشت خون - مجلس خون |
1359 |
قراب |
تالار وحدت |
| کلاغ خبرچين |
1362 |
سید جواد هاشمی |
معراج |
| فجر خونين |
1363 |
سید جواد هاشمی |
معراج - جشنواره |
| بازگشت |
1364 |
سید جواد هاشمی |
معراج |
| بچه های محله |
1365 |
سید جواد هاشمی |
تالار معراج |
| ترسوها |
1366 |
سید جواد هاشمی |
خوی - كانون حر |
| قربانی |
1367 |
سید جواد هاشمی |
جشنواره |
| المپياد |
1368 |
سید جواد هاشمی |
جشنواره |
| ابرقدرتها - بازيگر |
1369 |
سید جواد هاشمی |
رامسر |
| کلاس 2/5 |
1370 |
سید جواد هاشمی |
جشنواره ها |
| داوطلب |
1371 |
سید جواد هاشمی |
جشنواره ها |
| از شوش تا تير دوقلو |
1371 |
نادری |
تالار مولوی |
| منظر آوران جهان |
1372 |
سید جواد هاشمی |
مولوی |
| مظلوم اول |
1374 |
سید جواد هاشمی |
کانون حر |
| تله تئاتر جنگ احکام |
1375 |
سید جواد هاشمی |
تلويزيون |
| مظلوم اول |
1377 |
سید جواد هاشمی |
فرهنگ |
| شبی از خاک تا افلاک |
1377 |
مسافر |
وحدت |
| عزيزمايی |
1378 |
فريايی |
تئاتر شهر |
| ليلا |
1378 |
قطری پور |
تئاتر شهر |
| غريب کوفه |
1378 |
سید جواد هاشمی |
تالار فرهنگ |
| ناگهان پنجره سرد |
1378 |
سید جواد هاشمی |
تالار فرهنگ |
| يتيمان کوفه |
1379 |
سید جواد هاشمی |
تالار فرهنگ |
| مظلوم اول |
1380 |
سید جواد هاشمی |
تالار فرهنگ |
| خورشید غدیر |
1381 |
سید جواد هاشمی |
حوزه هنری |
| غریب کوفه |
1382 |
سید جواد هاشمی |
حوزه هنری |
| پدر خاک |
1383 |
سید جواد هاشمی |
حوزه هنری |
| شانه های خسته |
1384 |
سید جواد هاشمی |
حوزه هنری |
تئاتر پدر خاك در ماه مبارك رمضان اجرا می شود.
نويسنده و كارگردان سيد جواد هاشمی
داستان نمايش درباره پسری اهل شام می باشد كه پدرش در جنگ صفين كشته شده و علی (ع) را قاتل پدرش می داند...
به قصد كشتن علی به سمت كوفه می رود و سه روز بعد از شهادت حضرت به كوفه می رسد...
اين پسر در راه و در كوفه با كسانی روبرو می شود و مطالبی درباره امير مومنان می شنود كه هر كس فقط با روح خود می تواند ببيند و حس كند...
با آرزوی اينكه همه ما مومنان راه اين حضرت باشيم.
« برای مشاهد تصاویر تئاتر پدر خاک به گالری تصاویر برويد »
گروه هنری يتيمان كوفه در سال 1371 تشكيل شد تعدادی از همان سال همراه ما هستند و تعدادی در سالهای بعد اضافه شدند، شاكله اين كار نذر خود افراد گروه برای شركت در چنين نمايشی بوده و فقط سالی يكبار از تولد حضرت اميرالمومنين (عليه السلام) جمع می شوند و تا بعد از شهادت اين حضرت با هم هستند.
گزارشی كه می خوانيد در تاريخ دوم ديماه 1382 از نمايش مظلوم اول توسط خانم نوری تهيه شده است:
يوسف ، يونس و يوحنا ؛ سه برادر مسيحی در اورشليم دو برادر با سخنان استاد و پدر خويش به دين اسلام گرويدند و يوحنا به دنبال دليلی منطقی و شناختی درست درباره دين اسلام بود، استادشان با يك نگاه در چشمان مردی كه در سفری با او بود مسلمان شده بود، و اين سه شب صدای استادشان كه ندای «چشمانش .... شمشير .... زهر كشنده ..... » به گوششان می رسيد.
يوحنا برای ديدن آن مرد به كوفه سفر می كند، در راه در بازار شام با مسلمانانی كه پيرو معاويه هستند روبرو می شود ، بازاريان شام توشه راهش را می دزدند.
اصبغ (از ياران نزديك اميرالمومنين) و سليم (از شاميان پيرو علی عليه السلام) به ياری يوحنا می آيند، يوحنا با دزديده شدن توشه راهش به سليم و اصبغ می گويد كه اگر اين رسم مسلمانيست من نمی خواهم مسلمان شوم.
سليم، اصبغ را از نزديكان سرشناس ترين مرد كوفه معرفی می كند؛
- راست است كه به گردن حاكم كوفه طناب انداخته اند و در شهر چرخانده اند و او هيچ دفاعی از خود نكرده؟! شنيده ام به صورت همسرش سيلی زده اند ؟! همسرش دختر پيغمبرتان بوده ؟! به مريم مقدس قسم اگر مسيح دردانه دختری داشت عالم مسسحيت او را بر روی چشمانش می گذاشت....
اصبغ از او به مظلومترين ياد می كند
سليم دو سكه ای را كه برای درمان بيماری همسرش تهيه كرده بود به او بخشيد تا به راهش ادامه دهد و اصبغ يوحنا را برای ادامه راه راغب می كند.
يوحنا پيش از حركت با ملجم روبرو می شود و او از سرشناس ترين مرد كوفه تعريف می كند؛ از او با لفظ مظلومی وصف ناپذير ياد می كند و به يوحنا می گويد كه برای ديدنش دير شده ؛ مسجد كوفه!
و هراسان به راهش ادامه می دهد.
شبی كه يوحنا به كوفه رسيد! چه سخت است ديدن مردمی كه با چشمانی گريان و هراسان از اين سو به آن سو می روند هيجكس جوابی به يوحنا نداد؛ كودكی در كنار ديواری نشسته و چشم انتظار بود! او منتظر مردی بود كه هر شب برايش نان و خرما می آورد و با او بازی می كرد، او از يتيمان كوفه بود كه كودكان ديگر با او بازی نمی كردند ، كودك راه مسحد كوفه را به يوحنا نشان داد...
- در اين شهر امشب چه خبر است!؟ چرا مردم اينجا جمع شده اند؟! اينجا منزل كيست؟!
كسی جوابی نمی دهد همه در حزن و اندوه به او نگاهی بی تفاوت می اندازند...
- راه مسجد كوفه را نشانم بدهيد...
همه اشك می ريزند... مسجد كوفه ديگر تنها شد، مسجد كوفه دو روز است كه باز نشده ...
اصبغ از درب منزل بيرون آمد، غم دو عالم در چشمانش موج می زند؛ طبيب گفته حضرت احتياج به شير دارد و روغنی كه التيام زخمهايش باشد، گويی زخمهای بدر و خندق و نهروان تازه شده!
- اصبغ !من فقط يك نظر او را ببينم
- ديگر نمی توانی او را ببينی... امشب علی را در چشمان يتيمان چشم انتظار كوفه ببينيد
يوحنا دوباره به سراغ همان كودك يتيم رفت...
- تو می دانی علی كيست؟
- علی حاكم كوفه است؛ من از او بدم می آيد، پدرم به دست ياران او كشته شد؛ مادرم به او می گفت اميدوارم كه خدا عمر علی را بگيرد و به تو بدهد، اما او می گفت پسرم علی را به من ببخش! من هم علی را به خاطر خوبی های او بخشيدم.
يوحنا! ديگر رمقی برای حركت ندارد ... او كيست؟ به مرد نابينايی می رسد؛
- آقا آمديد، نگرانتان شده بودم ، خدا روزی رسونه نان خشكی داشتم، نگران خودتان بودم فكر كردم شما هم مثل اين مردم مرا فراموش كرده ايد، راستی آقا قصه آن كبوترتان كه صورتش را با سيلی سرخ كردند چه شد؟ همان كه گفتيد بالهايش را شكستند و شما نتوانستيد چيزی بگوئيد...
اشكهای يوحنا! نه! تمامی بازيگران و تماشاچيان سيلابی بر گستره اين دنيای فانی به راه انداخته بود ديگر صدای يوحنا به كسی نمی رسيد همه اشك می ريختند؛
..... ماه منيرم ... برات بميرم ....
- او ديگر نمی آيد ، ..... پيرمرد تو علی را می شناسی
- تو هم نيستی .... (دستهای يوحنا را می گيرد) .... نه ! دستهای او مهربانتر بود .... نگو نمی آيد! اگر نيايد من ديگر با چه كسی درد و دل كنم ... اگر نيايد چه كسی لباسهايم را وصله می كند ؟!
- تو علی را می شناسی؟
- آری می شناسم ... از او منتفرم ... ولی آقام گفته علی را به من ببخش .... من هم بخاطر خوبی های او علی را می بخشم...
درب منزل علی را كودكان يتيم در آغوش دارند...
آن كودك يتيم می آيد ... اشك می ريزد ...
- بابا! چرا به من نگفتی تو علی هستی؟ چرا گذاشتی در مقابلت اينقدر به تو دشنام بگوئيم... ببين من دارم اشك می ريزم... مگر تو نگفتی طاقت ديدن اشك يتيمان را نداری... يادت هست وقی به خانه مان می آمدی با لبخند در را به رويت باز می كردم... بگذاريد فقط يكبار ديگر او را ببينم....
اندوه لحظه ها بر شانه های همه سنگينی می كند... لحظه هايی كه حتی برای ديدنش تاب نداشتيم...
اصبغ از درب منزل علی بيرون آمد؛ مردم كوفه به سويش رفتند؛
- چيزی خوردند؟! حرفی زدند؟!
اندوه نگاه اصبغ آنقدر كشنده بود كه طاقت شنيدن كلامش را نداشتم....
حضرت فرمودند : علی را ببخشيد... يتيمان كوفه علی را ببخشيد... مادران فرزند از دست داده، زنان شوهر از دست داده علی را حلال كنيد...
صدای اصبغ در بغض سالن گم شد...
.... و در اين ظلمتكده نور روشن خورشيد عدالت تاريك شد ....
يوحنا مسلمان ... نه با يك نگاه ... بلكه با ديدن چشمان منتظر يتيمان كوفه ... با شنيدن صدای ناله های مردمی كه برايش دعا می كردند ... ديد و شنيد گوشه ای از مظلوميت كسی كه مظلومترين بود...
و چند روايت از علی گفته شد ... شبيه حضرت علی به روی صحنه آمد... پارچه سبز رنگ بر روی صورتش... در آن دم يتيمان كوفه... و شايد همه عاشقانش او را در آغوش می گيرند... عشقی كه همه را به يك نگاهش متمنی می كند ...
.......
ماه منیرم .... برات بمیرم.....
آقای هاشمی به روی صحنه آمد ... اما او هم نمی توانست صحبت كند.... با چند جمله از تماشاگران تشكر كرد و درخواست ترك سالن را نمود.
با تمام احساسی كه به صحنه نمايش پيدا كرده بودم و دلم نمی خواست آنجا را ترك كنم از محيط خارج شدم، سعی كردم خودم را به آقای هاشمی برسانم، تعداد زيادی از حاضرين در سالن سعی داشتند خود را به ايشان برسانند و لحظه ای
با او صحبت كنند.
آقای هاشمی چند لحظه وقت داريد؟
عجله دارم ولی چند لحظه اشكالی نداره!
لطف ميكنيد اين گروه را معرفی كنيد؟
گروه هنری يتيمان كوفه در سال 1371 تشكيل شد تعدادی از همان سال همراه ما هستند و تعدادی در سالهای بعد اضافه شدند، شاكله اين كار نذر خود افراد گروه برای شركت در چنين نمايشی بوده و فقط سالی يكبار از تولد حضرت اميرالمومنين جمع می شوند و تا بعد از شهادت اين حضرت با هم هستند.
اين نمايش چه مقدار هزينه در بر دارد؟
جايی كه تهيه كنندگی كار را بر عهده می گيرد هزينه دكور و ساير مسايل را در نظر می گيرد. البته ما لباسهای گروه را خودمان تهيه كرديم و متعلق به خود افراد گروه است و هر سال تنها خواهشی كه از تهيه كننده می كنيم تقبل هزينه سفر افراد گروه به مشهد است.
چه مشكلاتی در حين اجرا داريد؟
كمبود وقت و حرفه ای نبودن افراد، عموما ده روز بيشتر تمرين نداريم و اغلب بچه های گروه از وقت های كاری ديگری كه دارند برای اين نمايش كم می كنند ولی در كل مشكل خاصی نداريم.
جايگاه نمايش های مذهبی را در جامعه چطور می بينيد؟
جايگاه مناسبی ندارند و عموما خيلی خوب كار نميشه، به طور كلی يا ضعيف كار ميشه يا بودجه خوبی ندارند، كار ما نيز از نظر فنی اصلا قوی نيست، و فقط تاثيری كه ممكن است اين نمايش بر بيننده داشته باشد به علت ارتباط حسی و دلی است كه برقرار می شود.آقای سليمانی از افراد حرفه ای اين گروه می باشند. به طور كلی عدم وجود نوشته مناسب و مهم تر از آن شعارزدگی مردم جامعه باعث دور شدن مردم از اين نوع نمايشات شده، مردم ما در اوايل انقلاب شعار زده شدند ، در حالی كه اين تفكری اشتباه است، شعار شعور جامعه است، در اروپا از شعار به عنوان يك عامل برای ايجاد يك انرژی مثبت در افراد استفاده می شود، ما از شعار درست استفاده نمی كنيم، در حالی كه چيزی كه مردم ما را به يك وحدت و يگانگی، هم فكری و هم راهی رساند شعار بود، امروز از شعار دوری می كنيم درحالی كه به نظر من غلط است و چون مردم و هنرمندان حس می كنند شعار در كارهای مذهبی دخيل است از آن دوری می
كنند.
چه نوع تبليغاتی مردم را به افكار مذهبی بر می گرداند؟
وثوق فرهنگی در جامعه، يعنی استفاده از ابزارهای كامل فرهنگی برای ايجاد يك فرهنگ خاص و درست در جامعه، اگر اين فرهنگ ايجاد شود جوان ها موفق خواهند شد.
با وجودی كه خيلی دلم می خواست يه صحبت با آقای هاشمی ادامه بدم ولی عجله ايشان برای رسيدن به برنامه زنده ای كه در تلويزيون داشتند مانع شد.
سلام! می تونم وقتتون را بگيرم؟
بفرمائيد، در خدمتيم...
می تونم مسئوليت شما را در اين نمايش بدونم؟
من عباس دلدار ، برنامه ريز و مسئول روابط عمومی نمايش هستم.
می تونم بدونم نگرانی شما قبل از اجرای نمايش چه علتی داشت؟
دانش آموزان دبستانی، آقای هاشمی تاكيد داشتند كه از دبيرستانی پائين تر تماشاچی نداشته باشيم.
با توجه با اينكه اين مجموعه نمايشات حدود 10 سال است كه اجرا می شود، استقبال امسال را چطور ديديد؟
با توجه به اينكه گنجايش سالن 120 نفر می باشد و ما در سال های گذشته در سالنهايی با گنجايش 1200 نفر اجرا داشتيم و در آن سالنها تا 1800 نفر هم تماشاگر داشتيم، و امسال به علت اينكه سالن گنجايش كمی داشت ما تبليغات لازم را نداشتيم و معمولا تا همان ظرفيت 120 نفر اجرا داشتيم، البته يك اجرا 250 نفر در همين سالن تماشاگر داشتيم كه تا روی سن هم نشسته بودند و ما مجبور شديم قسمتی از بازی بچه ها را به عقب تر منتقل كنيم.
پس امسال از سالهای قبل تماشاچی كمتر بود؟
نسبت به سالهای قبل خيلی كمتر بود و تنها دليل آن هم گنجايش سالن بود، در حالی كه تقاضا برای ديدن نمايش به همان نسبت بود.
محمد رضا دستفال نقش كودك يتيمی را بازی می کرد كه همه سالن را شيفته بازی زيبای خود كرده بود، حزن نگاهش بر روی صحنه هنوز در چشمانش موج می زد؛
ببخشيد آقای دستفال چی شد كه وارد اين گروه شدی؟
علی خواست!
قبلا هم كار تئاتر انجام داديد؟
سه سال است كه تئاتر كار می كنم
چند سالتونه؟
16 سال
موقع ايفای اين نقش چه احساسی داريد؟
نميشه گفت .... فقط دليه!
آيا سال آينده هم با اين گروه كار خواهيد كرد؟
اميدوارم
گاهی فكر می كنم زندگی واقعا چه رنگی داره؟ ما كجای اين دنيا ايستاديم!؟ چنين لطافت كلامی انسان را به كجا خواهد برد؟!
چند دقيقه بعد از رفتن آقای دستفال همينطور ايستاده بودم؛ آقای غزالی يا يوحنا! گريم نمايش را كامل پاك كرده بود ولی او هم انگار از حس نمايش خارج نشده بود!
ببخشيد ميشه بپرسم شما چند ساله با اين گروه آشنا شديد؟
اين هفتمين ساليه كه با اين گروه كار می كنم
بر روی صحنه معمولا چه احساسی داريد؟
احساس عجيبی دارم و در هر نقشی كه بر روی صحنه حاضر باشم احساس می كنم امام علی بر روی صحنه است و با بچه های گروه بازی می كنه!
اين نمايش چقدر در زندگی شخصيتون تاثير گذاشته؟
من هرچی دارم از همين هفت سالی كه در اين گروه بودم دارم
چند سالتونه؟ فكر می كنيد سال ديگه هم با اين گروه باشيد؟
از خدا می خواهم كه توفيق بودن با اين گروه را از من نگيره
برگه ای كه قبل از نمايش به دستمان دادند تا با هنرمندان نمايش آشنا باشيم را نگاه كردم؛
علی اقيانوس بيكرانيست كه با قطره اشك يتيمی طوفانی می شود...
اما به نظر من اين طوفانی بود كه دل تمامی افراد اين گروه را در خود غرق كرده بود، لذت شنيدن صحبتهای گروه گذشت زمان را برايم به صفر رسانده بود، دربهای تماشاخانه يكی يكی بسته شده بودند، تقريبا همه رفتند، نزديك افطار بود، اما من به دنبال مهمترين شخصيت گروه می گشتم، شبيه امام علی (ع)...
ايشان را در محوطه ديدم ولی نگران بودم كه مبادا مثل چند نفر ديگر از افراد گروه وقت گفتگو نداشته باشه، وقتی به طرفشون رفتم تنم لرزيد...
سلام ، يك لحظه وقت داريد؟
بفرمائيد!
می تونم اسمتون، نقشتون در نمايش و مدت همكاریتون با اين گروه رو بپرسم؟
(كاملا خلاصه؛) سيد عليرضا موسوی هستم، ده سال ، سليم!
اما شما نقش شبيه حضرت علی را هم بازی كرديد؛ اولين باری كه در اين نقش قرار گرفتيد چه احساسی داشتيد؟
سعی می كردم قبول نكنم، خيلی سخته با پارچه سبزی كه روی صورتم قرار گرفته بايد در نقش كسی كه مرد تاريخ است بازی كنم، كسی كه از اون بالاتر نيست. بخاطر همين وقتی قرار شد بازی كنم يك سری مسايل را رعايت كردم كه احساس نزديكی كنم.
چقدر در زندگی شخصيتان تاثير داشته؟
به هر حال دگرگونی هايی در زندگی ايجاد می شود كه گاهی محسوس و گاهی نا محسوس است.
با توجه به اينكه شما و ساير افراد گروه با نذر دل خود وارد اين فعاليت شديد فكر می كنيد تا چه وقت اين همراهی را ادامه خواهيد داد؟
اگر عمری باقی باشه تا زمانی كه آقای هاشمی اين نمايش ها را برگزار كند هستيم، سال 75 فكر كرديم كه شايد همين قدر كافی باشد ولی وقتی نظر تماشاگران را جويا می شديم و می گفتند: من تا الان علی را نمی شناختم، تازه با اين كار شناختم، ديديم كه تكليف ما خيلی سنگين تر شده... البته جالب اين است كه در اين نمايش همه بچه های گروه به آقای هاشمی می گويند كه كی بيايم و كسی منتظر نمی شه كه دعوت به همكاری از طرف آقای هاشمی باشه.
بيشتر از اين فرصت آقای موسوی را نگرفتم؛ در سكوت غوغا زده ای از محوطه حوزه هنری خارج شدم و تصميم گرفتم درباره نمايش های مذهبی مطالعه كنم؛
.... ماه منيرم .... برات بميرم.....
|